|
فرشته مهربون
|
|
خدا از نگاه ملاصدرا ... خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود و بقدر نیاز تو فرود می آید و بقدر آرزوی تو گسترده میشود و بقدر ایمان تو کارگشا میشود و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود و به قدر دل امیدواران گرم میشود یتیمان را پدر می شود و مادر بی برادران را برادر می شود بی همسرماندگان را همسر میشود عقیمان را فرزند میشود ناامیدان را امید می شود گم گشتگان را راه میشود در تاریکی ماندگان را نور میشود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود و محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردیهــا ناراستی ها نامردمی ها! چنین کنید تا ببینید که خداوند چگونه بر سر سفره ی شما با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟ که به شیطان پناه میبرید؟ که در عشق یافت نمیشود که به نفرت پناه میبرید؟ که در حقیقت یافت نمیشود که به دروغ پناه میبرید؟ که در سلامت یافت نمیشود که به خلاف پناه میبرید؟ و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید که انسانیت را پاس نمی دارید ؟! از سخنان ملاصدرای شیرازی
نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
معنای لطیف عشق گفتم: خدای من! دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر ازدغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی ، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام . که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که، به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را، به نظاره نشسته بودم... گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که، قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ، فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی، آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود، جز نزول درد، که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی...! گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم، درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم ، تو بعد از علاج درد هم ، بر خدا گفتن اصرار می کنی، همان بار اول شفایت می دادم. گفتم: مهربانترین خدا! دوست دارمت... گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1390ساعت 8:19 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
دوست من گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ایمانت را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز مهم این نیست که زیبا باشی کوچک باش و عاشق ... که عشق، خود میداند آئین بزرگ دانستنت را. بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن. هر روز صبح در زمین، آهویی از خواب بیدار میشود آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود زلال باش ... ، زلال باش ... ، پس هر چه می خواهی از خدا بخواه
نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
زندگی بنام آنکه زندگی بخشید
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ایمانت را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز مهم این نیست که زیبا باشی کوچک باش و عاشق ... که عشق، خود میداند آئین بزرگ دانستنت را. بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن. هر روز صبح در زمین، آهویی از خواب بیدار میشود آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود زلال باش ... ، زلال باش ... ، پس هر چه می خواهی از خدا بخواه
نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
خدایا! ذهنم مانند امواج دریا مغشوش است و پر از تردید و نگرانی، آرامم کن! کمک کن تا در میان این همه مشکلات آرامشم را حفظ کنم می دانم که در پناهت در امان خواهم بود چشمانم را باز کن تا ببینم که، توجه ی عاشقانه ات مرا در بر گرفته است... چنان کن که احساس امنیت کنم. یاری ام ده تا به تو اعتماد و توکل کنم، تو فرموده ای: ((قدرت انسان در آرامش و ایمان است)) کمک کن تا تردید ها و ترس ها را که موجب نگرانی ام می شوند، کنار بگذارم. تو وعده داده ای که آرامش را به آنان که به تو می اندیشند، ارزانی خواهی داشت. من تنها به تو می اندیشم و منتظر وعده ات هستم. آمین
نوشته شده در سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
سال نو مبارک دوستان گرامی ببخشید که دیر اومدم
سال نو همگی مبارک
نوشته شده در سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
یاهو سرزمین را بسیار جستجوکردم پرنوروامیداست حرارت وبوی باران دارد عطرگل وبهارجاودان دارد اما افسوس مرغ بیشه ها قریب نمی دانست که روزی این زندگی راامیدی نیست وروشنایش را دیری نمی پاید تقدیم به آنکه آفتاب مهرش هرگز درآستان دلم غروب نخواهد کرد0 امشب تمام ستارگان اسمان گریه میکنند،امشب تمام مرغان اسمان اشک میریزند،امشب اشکی از چشمی میریزد،امشب قلبی میشکند وصدای شکستنش به آسمانهامی رسد0اما افسوس نمیدانم چرا به گوش خدا نمی رسد0 0من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم0اما نمی دانم چرابه گوش خدا نمی رسد0نمیدانم خدایی هست0 اگر که هست چه خدای خاموشی،از این همه خاموشی دلم میگیرد ودوست دارم فریاد بکشم آخر با که بگویم درد این قلب شکسته را،آخر با که بگویم که قلب من عاشق قلبی است که با سنگ بیابان فرقی ندارد0 میخواهم آنقدرفریاد بکشم که صدای فریادم قلب خدا را به لرزه بیندازد0فریاد بکشم و دیوانه وار به خدابگویم آخر خدای خوب من تو چطور بنده ای آفریدی که از عهده اش برنمی آیی،چطورمیتوانی این همه ناعدالتی راببینی وبه صدا درنیایی0مگر نه اینکه میگویندبخشنده ای پس اگر گناهی مرتکب شده ام به درگاهت،به بزرگواری خودت ببخش0مگه نه اینکه میگویند تو رحیمی،پس رحمم کن. خدایا خیلی سختی کشیده ام0 خیلی رنج کشیده ام به امید اینکه روزی در رحمتت را به سوی من هم بازکنی. خدایا به او بگو با تمام بدیهایت دوستت دارم.آری باز هم میگویم تورا باتمام بدیهایت میخواهم گرچه توخیلی عذابم دادی.تو همیشه درمقابل چشمان اندوه بارمن غرق درشادیهای خودبودی.خوش باش که شادیت رامیخواهم. خوش باش که خوش بینمت. محبوبم!تو راه زندگیت را انتخاب کن،آرزو دارم تو وخوشبختی رادر کنارهم ببینم.آه تو چه حرفهایی به من میزدی حرفهایی که فقط بار سیاهی به روی قلبم می آورد.توهمیشه باخود می اندیشی که شب و روزنفرینم را توشه راهت میکنم.اما افسوس من هیچگاه نه بدیت را نخواستم ونگفته ام.وقتی با خود می اندیشم که تو در چه خیالی و من در چه خیال، خنده ام می گیرد خنده ای که از گریه غم انگیزتر است.آری محبوبم من روزهای سختی را پشت سر گذاشته ام اما فراموش نکن چشمان من همیشه در پناه این پنجره های سرد و یخ بسته ، هنوز چشم انتظارتوهستند.چشمان من این همه اشک بدرقه راهت کرد،که تنها تو بفهمی که چطوربا با تو یک رنگ وصادق بوده ام ای کاش آن قلب سنگی که درون سینه ات یخ بسته است.زره ای ازقلب من خبرداشت ومن می بوسم آن قلب سنگی تو را که صادق بودی و با شهامت نخواستی و نمی خواهی به دروغ با من باشی. همیشه و همه جا با تمام وجودم دوستت دارم
نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
عاشقی دل شكسته يک نفر يک جايی تمام روياهاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر می کنه احساس ميکنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هر گاه احساس تنهايی کردی اين حقيقت رو به خاطرداشته باش يک نفر يک جايی در حال فکر کردن به توست ...
نوشته شده در پنجشنبه 2 دی1389ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
کفر خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟
نوشته شده در چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 7:47 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
تو به من خندیدی و نمی دانستی تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تکرار کنانمی دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت 8:17 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
من منتظرم... آمده ام تا عاشقانه ترين شعرها را برايت بخوانم از تمام ديوارهاى زمين به سلامت گذشته ام دستانم رابگير بگذار صادقانه در كنارت بمانم ... مي دانى كه مدت هاست انتظار مى كشم... من منتظرم... آن لحظه ، اين بندها گشوده خواهند شد... مي دانى كه دير زمانى است دل به رنگين كمان چشمانت سپرده ام ... به طراوت جنگل ها و صداقت درياهاشان ... ولى ... نمى دانى كه ديگر تاب ندارم ... شانه هايم توان اين همه رنج را ندارد ... تنهايى خيلى سخت است .... نمى دانم چرا اين راه را پر فراز و نشيب آفريدى ؟؟؟ فقط مى دانم براى پيمودنش به من چيزى به نام " صبر " عطا نمودى ... و يك قلب پاك ! و آنگاه گفتى : بمان . و من با دست خالى اما دلى پراز صبورى ، قدم در راه نهادم ... و تو ، خودت ، قول دادى كه اگر بخوانمت ، اجابتم نمايى ... مهربان ! هم اكنون ، از دورترين فاصله ها ،" تو" را مى خوانم ... و اميد اجابت دارم ...! به من قوايى عنايت كن كه متزلزل نگردم ... و نگهدار عشقم باش ... : " باشد كه خود به بهترين شكل حافظش باشى " ديگه نمى خوام بگم : باشد كه باشى ، حتى وقتى كه من نبودم ... ؛ ولى به جاش مي گم : " غصه نخور ، تموم مى شن فاصله ها
نوشته شده در دوشنبه 5 مهر1389ساعت 7:27 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
آنكه از ما بالاتر است ما را بدبخت مي داند ، آن كه از ما پائين تر است ما را خوشبخت تصور مي كند ، اما هر دو در اشتباهند ، زيرا ما گاهي خوشبختيم و غالبا بدبخت : بدبختي ما در آن ايامي است كه به نقايص زندگي خود توجه داريم و خوشبختي ما در لحظات كوتاهي است كه به نعمتهاي زندگي خود نظر مي اندازيم . !! پروردگارا !! صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني ماه رمضان ماه میهمانی خدا مبارکباد
نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
سال نو مبارک بچه ها
"من تنها شدم" یادته پروانه صفت چشم به چشم میدوختیم مثل شمع و پروانه پای هم میسوختیم اون روزا رفاقتمون خیلی ساده بود حسادت دوستات به تو خیلی ضایع بود می خوای پیشت من همین حالا برگردم! من تنها شدم یادته پروانه صفت چشم به چشم میدوختیم مثل شمع و پروانه پای هم میسوختیم اون روزا رفاقتمون خیلی ساده بود حسادت دوستات به تو خیلی ضایع بود می خوای پیشت من همین حالا برگردم! بدونه من الان خیلی ها تو رو ترک کردن به تو حسودی میکردن چون با من بودی همیشه اون موقع ها دوسم داشتی چون پیشم بودی یادته اون موقع ها عاشقم نبودی؟ واسه دوستی با من لایقم نبودی پیش رفیقات گفتی میپوچینمش به زودی گفتم باشه برو! از این کار نمیبری سودی من تنها شدم! دیگه به تو چه خودم میدونم چی کار کنم تا از نو شه! الان میخوای پیشم باشی زودتر برو حالا که معروفم فقط میگی میخوام تو رو؟ اون موقع ها بچه بودیم حالیمون نبود عشق و عشقبازی تو بازیمون نبود انگار نه انگار که با هم دوست بودیم همدیگرو دوست داشتیم و دوست هم بودیم شب و روز به من فکر میکردی میدونم که الان میخوای پیشم برگردی ولی اینو فهمیدم که چقدر خر بودم البته اون موقع ها خیلی بچه تر بودم تو رفتی من هستم دیگه دستتو پس نده تو دستم من هستم چشمامو واسه ی گریه بستم من اما دفتر زندگی رو نبستم من رفتم تا بگم بهت گوش کن!
نوشته شده در پنجشنبه 5 فروردین1389ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
دوست عزیز جايي در قلب هر انسان وجود دارد كه در آن افكار تبديل به آرزو مي شوند و آرزوها به اهداف بدل مي گردند، جايي كه در آن هر غير ممكني؛ ممكن مي شود تنها اگر به هدف هايمان ايمان داشته باشيم. چند چيز هست كه براي يك زندگي شاد و موفق به آن نياز داريم ..اعتقادات..اهداف و آرزوها ..عشق ..خانواده و دوستان و از همه مهم تر اعتماد به نفس
نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
پیام تبریک
**((عید قربان مبارک))**
نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
دوست عزیز روزي مرد نابينايي روي پله ساختماني نشسته بود و کلاه و تابلويي در کنارش قرار داشت.روي تابلو خوانده مي شد:من نابينا هستم لطفا کمک کنيد.روزنامه نگاري از کنار او مي گذشت.نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد نابينا اجازه بگيرد تابلويش را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت سپس آنجا را ترک کرد. عصر آن روز،روزنامه نگار به آن محل بازگشت و متوجه شد که کلاه مرد نابينا پر از سکه و اسکناس شده است. مرد نابينا از صداي قدمهاي او روزنامه نگار را شناخت و از او خواست که بگويد بر روي تابلو چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد نابينا هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد: امروز بهار است، ولي من نمي توانم آن را ببينم !!!!!
نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
خسته ام ..... خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از اين همه احساس، خسته از اين كلمات كودكانه… خسته از جستجو كردن، خسته از فراموش كردن بودنم ، فراموش كردن هستي ام... خسته از دويدن براي رسيدن ، براي رسيدن به هيچ ! خسته از جارو كردن خرده شيشه هاي دل ...!! خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخمهاي كهنه ...
نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
سلطان غم مادر چهارمین سالگرد مادرم
3/6/87
نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
حق زندگي... خدا و عشق هم معنی هستند.زندگی با عشق همان زندگی با خداست.شناخت عشق شناخت خداست.هیچ دلیلی برای وجود خداوند بجز عشق نیست.همچنین هیچ راهی برای پرستش او به غیر از عاشق شدن وجود ندارد. داشت می رفت گفتم بمان، نماند! با خود عهد بستم که اگر هم آمد به او حرفی نزنم او که رفت و نماند من ماندم و خو گرفتم به ماندنِ بی من! كاش گل سرخ هم ذره اي سبز بود ،،،، كاش برگ هاي سرو رنگ سرخ را مي چشيدن كاش چشمان سرخ من هم لحظه اي مي خوابيد يا اندكي آرام ميشد ... وكاش چشمان سبز تو اندكي باز ميشد .... در نگاه من معناي تمام خوشي هايم هستي
نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 8:25 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
بس کن... به خودم چرا،
اگر کليد قلبی را نداری قفلش نکن به چشمان کسی نگاه نکن اگر دروغ خواهی گفت به کسی سلام نکن اگر خداحافظی در پيش است دست کسی را نگير اگر رها خواهی کرد به کسی نگو دوستت دارم اگر ديگری در فکرت است.
نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
نمی دانم عطر ان گلهای بامدادی امروز صبح میخواستم دامنی از گل سرخ برایت بیاورم اما آن قدر گل به دامن ریختم که گره دامن تاب نیاورد و پاره شد گره دامن پاره شد؛ گلها همراه باد به پرواز درآمدند و همه در دامن دریا ریختند اه..... ..... امشب دامن من هنوز از عطر آن گلهای بامدادی عطراگین است اگر می خواهی بوی خوش آن گلها را احساس کنی سر در دامن من بگذار
نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
فراموش كردن تو زود است فراموش كردن تو زود است هنوز. من تو را هر روز احساس ميكنم. من تو را هر روز فرياد ميزنم. من تو را هر روز خواب ميبينم. من هنوز گرمي لبانت را بر گونه هاي خويش يادم هست. من هنوز دلم تتنگ است براي اون خنده هاي تو . من هنوز ميميرم براي اون نگاه تو. من هنوز ميبينم تو را در آینه دلم. من هنوز تو را ميخواهم. فراموش كردن تو زود است . اگر کليد قلبی را نداری قفلش نکن به چشمان کسی نگاه نکن اگر دروغ خواهی گفت به کسی سلام نکن اگر خداحافظی در پيش است دست کسی را نگير اگر رها خواهی کرد به کسی نگو دوستت دارم اگر ديگری در فکرت است.
نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
من در اوج پائيزی ترين ويرانی يک دل شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی٬تو را با لهجه گلهای نيلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبیِ احساس تو را از بين گل هايی که در تنهاييم روئيد٬با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا٬ شايد خطا کردم. تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا٬ تا کی٬ برای چه٬ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت. بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت، تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد. و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت درياچه بغضی کرد. کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد، هنوز آشفتۀ چشمان زيبای توام برگرد! ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت: در اوج پائيزی ترين ويرانی يک دل نمی دانم چرا؟ شايد به رسم عادت و پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم!!!
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
"دوستت دارم" هر شب ستاره ی دنباله داری به خانه ات می فرستم هر روز شبدر چهار برگی در کفش هایت می گذارم هر لحظه برایت دعا می خوانم تا زمانیکه ایمان بیاوری دوستت دارم... دارم...
نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
"از همه چی"
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
"عشق بی تو" عشق درمن فروکش خواهد کرد چرا که تو عاشقم نبودی رنگ چشمانت برایم بیفروغ خواهد شد چرا که عشق را درچشمانم نخواندی صدایت گوشهایم را نوازش نخواهد کرد چرا که زمزمه عشق را درصدایم نشنیدی دستهایت نیز از دستهایم دور خواهد ماند چرا که دستهایم را به گرمی نفشردی تو مغرورتر میشوی ومن عاشقتر تو سنگدلتر ومن مهربانتر غرور درتو فروکش نخواهد کرد اما عشق درمن فروکش خواهد کرد واینسان من ازتودورخواهم شد تو درحسرت نگاه وصدا ودستهایم بغض خواهی کرد
نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
"دیروز گریستم" دلم می خواد بفهمی برای تمامی روزهایی که گرفتار، خسته و یا عصبانی بودم برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی، بی احترامی و جدایی از خودم شده و موجب شده بود، انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیز همان رفتار را با خودم داشته باشم یروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران دوستم بدارند گریستم برای تمامی خواسته هایی که میسرنشد و برای تمامی کارهایی که فقط به خاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلاء روحی، درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود. دیروز گریستم چون گاهی جز گریه کاری نمی توان کرد دیروز گریستم به این خاطر که رنجیده بودم، به این خاطر که مرا رنجانده بودند. و به این خاطر که من رنجور راهی نداشتم جز این که در، دردی عمیق فرو روم. زمانی که در این درد فرو می روی، رنج تو را بیدار می کند.
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
"يادته" يادته يه روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي؟ گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ... گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ... و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي ... (سخته يکي بهت بگه ستاره شو ببينمت .. بعد يه کم که بگذره بگه ديگه نيا ببينمت) نه؟
نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
چهارمین نوروز فراغ به نام خدای مادر نامه ای به مادر عزیزم مادر جان با سلام ای مادر جان منم محمدت ای امید من و شادی تنهایی من، به خدا این صدمین نامه بود از چه رویی جوابم ندهی به خدا خسته شدم. به خدا قلب من آزرده شده هر وقت که به خوابم آیی، همچو مرغی مجروح پا برهنه به طرفت تاختم بس که عکست به بغل بگرفتم، رنگ از روی منو عکس چو ماهت رفته است بس که پیراهن تو بوییدم، بس که در حال دعا رو به سجاده تو اشک فشان بالیدم طاقتم رفته دگر – پاهایم سست شده – دلم بشکسته دگر دائما می گویم کاش می شد بار دگر مادرم برگردد. به خدا خسته شدم. به خدا قلب من آزرده شده مادرم گر تو بیایی به خدا من به تو هیچ تقاضا نکنم لحظه ای از پیشت جای دگر نروم – هرچه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنم جان محمد برگرد! جان محمد برگرد دائما می گویم: کاش می شد مادر بار دگر برگردد ای خدا ! او کجا رفته مگر – او هرگز دل بی مهر نداشت او که می گفت به خدا دوری از ما سخت است پس چرا منو تنها گذاشت پس چرا ای مادرم تو به این چَشم تَرَم هیچ توجه نکنی من هنوزم منتظرم من هنوزم منتظرم
نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
"بی پاسخ" محبتت را پاسخ نخواهند گفت صورتت را به مهربانی کس نخواهد بوسید دستان سردت را گرمای دستی نخواهد گرفت غمت را نمی پرسند ز چیست تنهای تنها ، باید بروی محبت و مهر و وفا سالیان ِ درازی است که به گورستان سفر کرده اند مگر جنازه هایشان را خودمان دفن نکردیم؟ به همین زودی یادت رفت؟ در گورستانِ نامردی و بی شرمی؟ یادت رفته است که دیگر کسی عاشق نخواهد شد؟ کسی دیگر یادش نمی آید اشکهایت را دیگر حتی کسی مرهمی برای زخم های دلت نخواهد شد دیگر پای پنجره به انتظار محبت و عشق و عاشق شدن و رسیدن پیام خوش مباش آن خبر نمی آید هرگز نمی آید یادت نرود!صداقت را خیلی وقت است که مدفون ساخته اند هیچ نیست نه نانی! نه دلِ خوشی! نه دل عاشقی و نه پیام خوشی در راه. و نه محبت و صداقت و رفاقتی دیگر پاسخی نمی آید منتظر مباش
نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 5:45 قبل از ظهر توسط محمد صادق ستوده نیا |
|
صفحه اصلي پست الکترونيک مهر 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 بهمن 1389 دی 1389 آبان 1389 مهر 1389 مرداد 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 آذر 1388 فروردین 1388 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 قاصدکی در راه است.ساحل بر باد رفته.کتایون زندگی زیباست... محمد چکاوک... مجید شب شعر ... آرمان شب های مهتابی ... مهتاب شعرو ادب، ناگفته های دل .... مهدی ترنم ترانه .... ترانه زفان ... چکاوک دنیای این روزهای من ... گابریل کازما آغاز کسی باش که پایان تو باشد ... الهام و یاسر همسفر عشق ... سارا شب آفتابی |